یگانه

تنها در کناری نشسته‌ام و گذر زمان را مرور می‌کنم

می‌اندیشم به فلسفه اختراع ساعت…

که یک لحظه را به اندازه یک عمر بسط می‌دهد

و گاه عمری را در لحظه‌ای خلاصه…

و انسان که همه عمر خویش را در طلسم این لحظات به سر می‌برد

و چقدر ساده مقهور زمان می‌شود، و آشفته گذر سنوات عمر…

همه ساعت‌ها را بشکنید و ببینید که این بار چگونه در امتداد بی‌زمانی به بی‌نهایت وجود می‌رسید


هیچ مرحمی زخم دلشکستگی را درمان نمی‌کند

هیچ خوشی از عمق دلتنگی نمی‌کاهد

هیچ زیادیی جای کمبودهای گذشته را پر نمی‌کند

هیچ موفقیتی به زمین افتاده را از شکست‌هایش برنمی‌خیزاند

هیچ شوری این قلب را به ضربان بیشتر وا نمی‌دارد

آه که دیگر هیچ هیچی انگیزه جُستن نیست