ماجراهای دخترک – 2

دخترک امروز بی‌ هیچ دلیلی خوشحال از خواب بیدار شده بود. بسیاری از اوقات خوشحالی‌های بی‌دلیل داشت، اما غم‌هایش نه! اکثرا به خاطر موضوعی که در محیط رخ می‌داد غمگین می‌شد.
امروز هم یکی ازهمان روزهای معمولی خوشحال بود برای او. احساس پرنسسی کوچک در قصری بزرگ را داشت. طوری لباس‌هایش را برای حمام رفتن سوا می‌کرد، گویی زرق و برق اشرافی خاصی آن‌ها را در برگرفته است. نگاهی انداخت به کلکسیون نوشت‌افزار صورتی رنگش که با نظم خاصی در کف کمد دیواری سه طبقه‌‌ی مشترکی با برادرش مشترک، چیده شده بود. تک تک لوازم را با سلیقه و عشق انتخاب کرده بود و دوستشان می‌داشت.
مادرش سَرَکی در اتاق کشید و یادآوری کرد که لباس گرم را فراموش نکند، آخر زمستان بود و احتمال سرماخوردگی در هنگام برگشت از حمام عمومی زیاد بود و لازم می‌شد که خوب خودش را بپوشاند. در هنگام بازگشت از حمام فکر می‌کرد چند کیلویی از وزنش بابت چرک‌هایی که در حمام ریخته، کم شده است. و بخاری نفتی وسط اتاقی که کُلش با یک فرش لاکی پر شده بود، و تکیه به بخاری و خوردن کیمِ دوقلو وسط سوز زمستان… این بود تمام تفریحی که وجود دخترک را سرشار می‌کرد. و بعد هم دفتر نقاشی و جعبه فلزی محبوب ۲۴ رنگی مداد رنگی‌ها با مارک لیرا، که از روزی که پدرش آن را از مغازه‌شان آورده بود، هر بار که به آن‌ها دست می‌زد و یا حتی نگاهشان می‌کرد، شوقش شکوفاتر می‌شد و دخترک پنداشته بود که به راستی تمامی آرزوهایش در همین ۲۴ رنگ خلاصه شده است…
ماجراهای دخترک ادامه دارد