شعرواره

بهونه نوشته‌هام، تنها دلیل بودنم

هم‌خونه همیشگی، زمزمه‌های خوندنم

ای که برام قداستی تو کوره راه زندگی

توان زنده بودنم تو لحظه‌های خستگی

صداقت نگاه تو زلال مثل چشمه‌ها

ملاحت خندیدنات کم می‌کنه از غصه‌ها

تو از تبار آسمون، به وسعت دریا دلت

من اما یک زمینی‌ام که قطره هم جا نمی‌شه توی دلش

برای اوج بودنت پرهای ریخته‌ام رو ببین

تو انزوا نشستن و نم‌نم اشکام رو ببین

برای لحظه هم شده دَم بده باز بر دَم من

نفس بری بدون تو، بسه دیگه غائب شدن


چهار دیوار خانه را از یاد تو شسته‌ام…

پنجره‌ها غبار را بر نمی‌تابند

آینه از آینگی دست بر داشته و آنسویش پیداست

ساعت‌های کوک شده دقیقه به دقیقه جا می‌مانند از رفتن

و هوای حضور تو در خشت خشت این خانه جاریست

به کجا کوچ کنم که جانم از قفس خیال تو رها گردد


چشم بر هم می‌گذارم و به نظر صدای اذان به گوش می‌رسد

از پنجره به تاریکی شب می‌نگرم، گل دسته‌ای نیست

به رسم عادت وضو می‌سازم و سجاده به قبله پهن می‌کنم

به نیت نماز دو رکعته قیام می‌کنم و در رکعت چهارم سلام می‌فرستم

شکیات وجودم را در برگرفته، می‌اندیشم که سحر است یا عشاء

شاید هم مسافری‌ام، جا مانده


در میان تمامی فصول تو به من شبیه‌ترینی

با مهر آغاز می‌شوی و با آتش شور پایان می‌یابی

ای خداوندگار فصل‌ها رنگ به رنگت را درخویش دیده‌ام

و برگ ریزانت را در وجودم چشیده‌ام

وقتی که به رعدی از روزگار، ناچار آشفته‌ام

و همچو ابری تنها و سرگردان، بالای درخت چنار

عریان گریسته‌ام


به هر چه می‌نگرم انعکاسی از توست…

افسوس، آغوش که می‌گشایم چُنان سرابی ناپدید می‌شود

یقین دارم روزی از وجودت سیراب خواهم گشت

شاید برای آن روز بینائیم را پیشکش کرده باشم


اگر چه در غم عشق تو زمین‌گیر شدم

به کنج عزلت و محنت، گوشه گیر شدم

ولی هوای یاد تو هر دم صفای جان من است

وصال و بوسه و آغوشِ تو هر شب، به رویای من است


بَزَک نکردم که ساده…

ببینی مرا

ندانستم که چشمان تو نابیناست

کاش گفته بودی …

تا سکوتم را فریاد می‌زدم


پل صراط را هم رد شده‌ام ولی در برزخ یاد تو مانده‌ام

کاش نخ نگاهت را بریده بودی و جهنمی‌ام می‌کردی

من که لایق بهشتت نبوده‌ام


هر چه شخم می‌زنم باز هم جوانه‌های یاد تو در حال روئیدند

پائیز که برسد درو می‌کنم این مزرعه آفت زده با یاد تو را


در سرگردانی خویش تو را می‌جویم

شاید که یافته شوم بی‌درنگ

بر آستان نگاهت دخیل بسته‌ام

ولی گویی چشمانت را اشتباهی گرفته‌ام

مردمک به من خیره کرده بودی و خیالت در هوای دگر سیر می‌کرد

و من نماز را بر قبله‌ای اشتباه به جا آورده‌ام

آخر قبله‌نما هم سویش را گم کرده در محراب تو