پائیز

قلم بر دست گرفته‌ام که از پائیز بنویسم…

از برگ‌های رنگارنگ درختان چنار که با نَم باران صدای فریاد درد را زیر پاهای رهگذران در سکوت می‌گریند.

خواستم پائیز را خندان بنویسم، دیدم که ابر نیز به حالش گریه می‌کند.

نیت داشتم این بار حال خوبش را بگویم، که باد نگذاشت … چنان وزید که حال خوبش را هم بُرد.

تمام حضورم را جمع کرده‌ام که هر طور شده نجاتش دهم،

از بارِ فصل عاشقانه خواندنش، از غمگنانه ماندنش…

از هجوم عابرانی که او را تنها برای حال دو نفره‌شان می‌خواهند و بَس…

از نفرین زمستان که با همه سردی‌اش گاه در دلبری از او پیشی می‌گیرد،

و یا بهار عشوه‌گر که دائم زیبایی شکوفه‌هایش را به رخ او می‎‌کشد،

و آن تابستانِ گرم شهوت آلود، که آدمکان را به اغوا می‌برد.

آری، من پائیز را نجات خواهم داد،

از زیر بار اینهمه قدر ناشناسی…

او که به تنهایی راز دل چندین هزار عشاق را به سینه می‌کشد

او که صبورانه وجود خود را ارزانی قدم‌های عاشقانه می‌کند و هر سال بر عهد شکنی همین عاشقان تاب می‌آورد…

قلم کم می‌آورد از نوشتن پائیز، بس که بی‌همتاست…

بس که در هیاهوی این شهر بزرگ نیز آشکار و هویداست…

ولی من می‌نویسم ای فصل زیبای من، پائیز قشنگ، اگر نبودی من نیز بهانه‌ای برای زیستن و دیدن سال نو نداشتم…