نیمه گمشده من

نیمه‌ی گمشته‌ی من، تو یک آمدن به من بدهکاری

من از تو ماندنی طلب دارم به اندازه تمام فصل‌هایی که نبوده‌ای

پاییزهایی که تنها بی تو در پارک‌ها قدم زده‌ام

وکوه‌هایی که بی تو صعود کرده‌ام

آری، تو به من خیلی بدهکاری …

به اندازه تمام عشقی که نبوده‌ای تا نثارت کنم

به قدر تمام بی‌نیازی که داشته‌ام و دنیایی که شده مملو از نیازِ به حضورِ تو …

تو به من چندین دفتر شعر بدهکاری

به میزان لیتر لیتر اشکی که برای نبودنت ریخته‌‌ام …

من از تو تمامم را می‌خواهم،

تک‌تک قطعه‌های وجودم را که بُرده‌ای

در همان ترانه که می‌گوید: “وقتی به تو نیاز دارم چشمانم را می‌بندم و تو در کنارم هستی”

یا در همان فیلمی که هنرپیشه آن عاجزانه نرفتن را فریاد می‌زند

یا همان شعری که اشک شاعر در آن جاریست.

به او گفته‌ام که چقدر خواستنت را می‌خواهم

به او گفته‌ام که ظرفم از نبودنت لبریز گشته

و ریه‌هایم بدون هوای حضور تو به خِس‌خِس افتاده

آنقدر نیامده‌ای که بیمار شده‌ام و درد تمام وجودم را گرفته …

می‌ترسم که بیایی و درمان نباشی

اصلا می‌ترسم که بیایی و من دیگر نباشم …

آخر عمر که نامحدود نیست

آخر بیماری چَشم تو که دست بردار نیست،

مگر تاب من از دوری بی‌انتهاست …

یا شاید من را ایوب زمانه پنداشته‌ای!

ایوب هم که باشم، گاهِ بوئیدن پیراهنت فرارسیده

باور کن که که طاقتم طاق شده، بس که نشستم و نیامدی، جستجو کردم و نیافتمت، دلبری کردم و

فاصله گرفتی، فاصله ایجادکردم و گریختی…

دلبرک طناز من، اصلا بدهی و طلب را فراموش کن… عشق کجا؟! حساب کتاب کجا؟! یار کجا و من کجا؟! وصل و پیوند کجا؟!

وعده دیدار ما باشد تا بعد

حالم که بهتر شود خودت میایی، می‌دانم که میایی

شاید که من نباشم …

ولی یادم توراخواهد بوسید … با عشق