انسان فراموش می‌کند

تقریبا یک سال و خرده‌ای از آمدنش می‌گذرد. اول همه وحشت زده شدیم؛ شستن تی‌تاپ و بسته‌بندی‌ها، دور ریختن نایلن‌های نویِ ارزاق خریداری شده، حبس خانگی…
بعدتر کمی به شرایط خو گرفتیم؛ سعی کردیم خودمان را در خانه مشغول کنیم، برخی استعدادها شکفته شد، برخی‌هامان شغل‌هامان را از دست دادیم، ولی همچنان امیدوار بودیم…
پیک‌ها یکی پس از دیگری شروع شد، بیماری‌ای که در ابتدا سبک شمرده شده بود و قرار بود که فقط احتمال خطری برای سالمندان باشد، به یکباره جانِ جوانان، میانسالان و حتی کودکان را گرفت.
دایره‌یِ ابتلاء به عزیزان و نزدیکانمان کشیده شد، عزادار شدیم، کمی جدی‌تر گرفتیمش…
بیش از پیش پناه بردیم به غار تنهایی‌هایمان یا هم به محیط مجازی که هم‌اکنون شده بود تنها مَفَرِ ما برای خودابرازگری و ارتباط…
روزانه انسان‌های زیادی تلف می‌شوند. اخبار، ضد و نقیض شده است، کشوری دوست و دشمنِ مقیم در جغرافیایش را واکسینه کرده است و کشوری کُرور کُرور اجساد مقیمانش را می‌سوزاند…
جماعتی هم فشار روزگار نفسشان را بُریده ولی در آمارها زنده گزارش می‌شوند!
شاید بمیریم، شاید بمانیم…
برخی خود را تافته جدا بافته‌ی این دنیا می‌دانند و فکر می‌کنند که ای وای دنیا چه تغییری خواهد کرد بعد از این بَلوا…
ولی من می‌اندیشم که دنیا همینگونه خواهد ماند، همانگونه که قبل‌ترها هم‌ بوده است؛ درست مانند سال‌های بعدِ وبا یا سال‌های پس از جنگ‌های اول و دوم و یا حتی پس از یورش مغول‌ها…
انسان‌ها فراموش می‌کنند، انسان‌ها عادت می‌کنند، ما به همه چیز عادت می‌کنیم و هر شرایط سختی را فراموش می‌کنیم…
و دوباره می‌شویم همان آدم‌هایی که بوده‌ایم، دوباره تا دیروقت کار خواهیم کرد، غافل از اینکه دوستانمان یا خانواده به حضورمان نیاز دارند، دوباره بر سر هم فریاد خواهیم زد و همدیگر را خواهیم رنجاند، دوباره و دوباره و دوباره‌ها…
این تسلسل، قرن‌هاست که تکرار می‌شود؛ ما انسان‌ها همان انسان‌هائیم و این زمین همان زمین است، هر چند که شاید نسل جدیدتری به نظر می‌رسیم و نسل قبلی رفته است، ولی خاک همان خاک است و آب همان آب…
ای کاش حداقل این را می‌فهمیدیم که
ما انسانیم، به ظاهر انسانی…
نه انسانی، زیادی انسانی…