اندر حکایت کوه

امروز بعد سه سال که به علت زانودرد شدید نمی‌تونستم برم کوه، موفق شدم برم درکه. سابق عادت داشتم ساعت شش و نیم پای کوه باشم، بنابر این تو خلوتی بدون همهمه مردم و با صدای طبیعت دست در دست هم کوه رو بالا می‌رفتم و حدودای نُه می‌رسیدم ایستگاه جوزک. همه عشقم این بود که برسم اونجا و نیمرو و املتی بخورم و با صدای شُرشُر آب کتابم رو مطالعه کنم و به فکر فرو برم… وقتی بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم از بچگی همه خواسته‌ام همین بوده، اینکه خلوتی داشته باشم، امور روزمره‌ام رو انجام بدم و مطالعه کنم یا بنویسم… شاید یکی از دلایلی تنهایی کنونیم همین فانتزی ذهنی باشه که از کودکی داشته‌ام…

من از نوجوانی دختر نسبتا عاقلی محسوب می‌شدم، اینو از قضاوت اطرافیان می‌گم. به موقع درس می‌خوندم، به موقع به تفریحاتم می‌رسیدم‌، عاشق بودم ولی دیوانه نه… و در دورانی که هم سن و سال‌های من همه‌ی عشقشون تور زدن پسر خوش‌قیافه و خوش‌تیپ با وجهه اجتماعی خوب بود، من دیدگاه متفاوتی داشتم و بر این باور بودم که می‌بایست خط‌مشی فکریم با طَرَف جور باشه. اون موقع‌ها خیلی از دنیای روانشناسی سر در نمی‌‌آوردم. الان که گذشته رو مرور می‌کنم می‌بینم آگاهی من از علم روانشناسی به گونه‌ای پس‌رفت در زندگیم محسوب می‌شه نه پیشرفت… البته شاید من در مسیر مناسبی قرار نگرفتم و نمی‌تونم قطعا تقصیر رو گردن این علم بیاندازم، همونطور که به نظرم اگه الان انسان دیندار وجود نداره از نقص دین نیست.

چندین وقته دارم روی دو مفهوم اساسی مطالعه می‌کنم یکی جنسیت و هویت جنسی و دوم عشق. کتاب‌های زیادی رو مطالعه کرده‌ام و خیلی جالبه که تو این مدت هم موارد مرتبط با این دو موضوع خود به خود سر راهم قرار می‌گیره. به عنوان مثال دیروز دی‌وی‌دی کارتونی که از مدت‌ها پیش خریده بودم یکهو خودش رو از بین حداقل بیست دی‌وی‌دی دیگه‌ای که تو لیست مشاهده بودند، نشونم داد. اول برای دیدنش مردد بودم، چون مَد نظرم دیدن فیلم دیگه‌ای بود ولی انگار دستی نامرئی دستم رو گرفت و این انیمیشن رو برای نگاه کردن انتخاب کرد.

فرنیناند اسم گوساله‌ای بود که نقش اصلی رو ایفا می‌کرد، گوساله‌ای که یک بچه بوفالو بود و در مرکز پرورش بوفالوها رشد می‌کرد، جایی که گاوها برای مبارزه با ماتادورها تربیت می‎‌شدند. ولی فرنیناند هیچ جوره دوست نداشت مبارزه کنه و روح لطیفی داشت و عاشق گل‌ها بود، در حالیکه همه دوستانش از این بابت مسخره‌اش می‌کردند و می‌گفتند تو گاو هستی و برای مبارزه آفریده شدی… وپایان خوش ماجرا که گوساله بزرگ می‌شه و به بوفالو عظیم‌الجثه‌ای تبدیل می‌شه و ماتادور در شرایطی اون رو وادار به مبارزه می‌کنه و به دلیل روحیه صلح‌جو توسط همه تماشاگران تشویق می‌شه و گل براش پرتاب می‌شه … چنین پایان خوشی احتمالا در انیمیشن موجوده، و تو دنیای واقعی وضع به این سادگیا نخواهد بود. البته که به احترام فرنیناند و روحیه‌ انسانیش دیگه به هیچ آدم‌نمایی گاو نخواهم گفت…

حرف دوستای فرنیناند من رو حسابی به فکر فرو بُرد، دیدم من هم از بچگی دوست نداشتم زن باشم، چون نقش‌های تعریف شده و جبر طبیعت محاط بر زن رو دوست نداشتم، اینکه زایش رو به دنیا بدهکار باشم، اینکه محدود به عاطفه زنانه‌ام باشم و نتونم آزادنه هر چند نفری رو که بخوام دوست بدارم، یا حتی در مورد بسیاری از مسائل اجتماعی، مثلا من همیشه خیلی دوست داشتم بشینم دم در خونه و زن وبچه‌ی دیگران رو دید بزنم… یا لودگی کنم و عربده بکِشم و خشمم رو هر جور که دوست دارم خالی کنم…

بچه که بودم عاشق برادرم بودم، تفکرش، سیر وسلوکش. بعدتر تو دوران راهنمایی عاشق دوستی شدم به اسم طیبه، برام اسطوره مقاومت و صبر و خداجویی بود، دخترک چادری که هیچ‌کس تو کلاس دوستش نداشت… بعدترها عاشق پسرک همسایه شدم از نگاهش احساس می‌کردم که کشتی‌هاش غرق شده و غم عظیمی تو وجودش موج می‌زد، من باید کمکش می‌کردم… بعد با همسرم آشنا شدم، هیجانی در کار نبود ولی عاشق طرز فکر بی‌بدیلش راجع به زنان و زندگی بودم که به واقع تا الان هم کمتر مردی رو با این تفکر دیده‌ام… بعد عاشق یکی از همکارام شدم، فکر می‌کردم خیلی ایده‌آل و خوبه، با صدای سوت مانندی که تو حرف زدنش داشت… بعدتر عاشق مرد دیگه‌ای شدم که فکر می‌کردم تنها شخصیه که از پس انرژی بی‌نهایت من برمیاد، اشتباه کرده بودم… همین چند وقت پیش عاشق نویسنده کتاب “پازل‌های عشق” شدم، هر خط از کتاب رو که می‌خوندم با خودم می‌گفتم مگه می‌شه یکی اینقدر تفکرش در باب عشق با من همگون باشه…

امروز فهمیدم همه عشق‌های قبلی احمقانه بودند…فهمیدم که عاشق آلن هستم با طرز فکر واقع بینانه و نوشتار عمل‌گرایانه‌ای که داره، توصیه می‌کنم شما هم بخونین به شرطی که هووی خوبی باشین (;

کتاب‌های ایشونِ عزیز که من خونده‌ام: “سیر عشق”، “جستار‌هایی در باب عشق”، “چگونه عشق خود را پیدا کنیم” و “شغل مورد علاقه”

یکیش هنوز منتشر نشده و من در فیدیبو مطالعه کردم، سایر کتابهای ایشون، که همگی عناوین جذابی هم دارند از اینجا قابل تهیه است.