تاریخ ثبت مطلب: ساعت۱۲:۲۱ ق.ظ -روز ۱۳۹۵/۱۱/۱۱
نظردهی (0) تعداد نظرات
(118) بازدید

من


کم کم داره نزدیک شش سال می شه که به طور جدی تری قدم تو راه خود شناسی گذاشتم. تو این راه مطالعات زیادی کردم، کلاسهایی رفتم، مشاوره گرفتم، کلی پول روانشناس و روانپزشک دادم. فلسفه خوندم، منطق رو جستجو کردم و سعی کردم به معرفت خودم به عنوان ذره ای تو این دنیای بیکران دست پیدا کنم. ولی هر چی به سنوات طی مسیرم اضافه تر می شه به نظرم فاصله ام از خودم دورتر و دورتر می شه و درکم نسبت به منِ وجودیم کمرنگ تر و کم سوتر. و به قول دوستی، دارم به این نتیجه می رسم که شاید مسیر رو اشتباهی انتخاب کردم ...

خیلی پیش اومده که بر اثر فشار رفتن و نرسیدن یا خوندن و نفهمیدن، بد وبیراهی رو ته دلم نثار مشاورین و روانشناسان کنم یا کتابهایی رو که خریدم به این و اون ببخشم شاید که فشار کلامتشون مثل سنگ قبر شبا خواب رو ازم نگیره...

گاهی با خودم فکر می کنم شاید بهتر باشه از یه جایی به بعد دیگه ادامه مسیر رو قطعش کنم، بشینم تو خونه و مدتها بدون اینکه کار خاصی انجام بدم یا مشغله ذهنی خاصی داشته باشم یکراست خیره بشم به دیوار روبرویی ... و به ازای هر فکری که میاد تو ذهنم سیبی گاز بزنم و مزه مزه کنم تا شاید سرگرمی ذهنیم از فکر کردن به چشیدن تغییر کنه ...

بعضا هم می بینم هر چی بیشتر دنبال چیزی می گردم کمتر پیداش می کنم و مردمانی رو می بینم که در کمال سادگی چه راحت تمام اون چیزهایی که من به دنبالشون هستم رو در آغوش می کشن ... و واقعا غبطه می خورم بهشون ...

حتی گاها فکر خودکشی هم به سرم زده ولی اونقدر کل پروسه زنده بودن و مردن برام نخ نما و پوچ و مسخره است که دیدم حتی اونم ارضاء کننده نیست ...

و خیلی سخته که آدم بخواد آدمی مثل من رو توجیه کنه... برای زندگی کردن یا مردن یا هرپروسه دیگه ای ... هر توجیهی از توش یه چالش سر در میاره ... وطرف سرش به طاق کوبیده می شه ...

فقط یه نفره که من رو می فهمه و فقط همون یه انگیزه است که باعث می شه بتونم باشم و ادامه بدم و زمین بخورم و بلند شم، گریه کنم و بخندم و ...

ولی گاهی من هم از من خسته می شه ...