دلتنگ تو

گاه چنان دلتنگ تو می‌شوم که گویی تمام ذرات وجودم در حال تجزیه شدن است

گاه چنان به من نزدیکی که اصلا خود را فراموش می‌کنم و این بی‌خودی دلواپسم ‌می‌کند

تو در کدامین نقطه از من هستی که به گاه دویدن به سویت فاصله می‌گیری و

وقتی سعی می‌کنم اندیشه‌ام را از تو پاک کنم ناگهان سروکله‌ات پیدا می‌شود

به من بگو چگونه می‌توانم تو را سراسیمه نخوانم وقتی که بی‌قرارم

و چگونه می‌توانم آشفته‌ات نشوم هنگامی که تنها مامنی

و چگونه می‌توانم آرام باشم وقتی که دنیایی را رقیب خویش می‌بینم

و چگونه درد را شیون نکنم در وضعیتی که کارد دلتنگی به استخوانم رسیده

آه آه به من بگو چگونه طاقت بیاورم وسعت دل تورا که هزاران نفر در آن جای دارند

حال آن‌که دل من زار ظرفیت قطره‌ای از مهر تو را نیز ندارد

گاهی دلم برای بیچارگی خودم می‌سوزد، که چگونه می‌توانم اینهمه سال باشم، تو باشی، ولی ما نباشیم

که چگونه در عطش توی زلال باشم و مجبور به رفع عطش با هر آب لجنی

و به چه زبانی و به که دردهایم را بگویم که جز تو برایم فریاد رسی نیست

و تو را در کجا و در کدام آن بجویم که هیچ پایدار نیستی

من را بر من ببخش، برای من طاقتی که بشود صرف تو نمانده

بگذار این من در غم دوری از تو در خود من بمیرد

من را بر من ببخش، تا تنها و بی‌کس بر عزای من بی‌تو بمیرم، ولی تنهائیم را به رخم مکش و حضورت را منت دار نکن

من را بر من ببخش، تا مبادا از عصبانیت نبودنت و غم فراغت همه هستم را منکر شوم و همه بودت را به طلب برخیزم

بخششی هم که نباشد، عتاب کن، که این منِ بی‌تو راضیم به هر توجهی از تو…

تویی که نه در منی نه بی منی، تویی که نه هستی نه نیستی، تویی که یگانه‌ترین تویی برای من…