دلتنگی ۲

این جمله را چندین و چند بار گفته‌ام: “دلتنگی بی‌درمان‌ترین درد دنیاست.” این دلتنگی می‌تواند برای شخصی باشد که عمر دنیائیش تمام شده و از میان ما رفته است، می‌تواند برای شخصی باشد که در گوشه‌ای از همین دنیا خود را از ما پنهان نموده است.
فرقی نمی‌کند به کدامین دلیل دلتنگیم؛ گاهی شاید دلتنگِ حسی باشیم که از پسِ سالها دیگر تکرار نمی‌شود، یا مکانی که در روزی، در ساعتی حسِ خاصی را در آن تجربه کرده‌ایم.
دلتنگی درست مثل یک غده‌ی سرطانی آرام آرام شروع به رشد می‌کند؛ اول از کنارش ساده میگذری و فکر می‌کنی یک حس غمِ ساده است و بس. بعدتر روز به روز گسترده‌تر می‌شود. و بعدِ سالها یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی دلتنگی تمام وجودت را اِشغال کرده است. تازه شروع می‌کنی به مُسَکِّن خوردن؛ سعی می‌کنی حس‌هایت را تک به تک و دوباره از نو تجربه‌شان کنی. خاطره بازی می‌کنی. سَرَت را گرم می‌کنی؛ همینطور مُسَکِّن پشت مُسَکِّن، به امید اینکه درمان شوی، ولی درمانی در کار نیست. شاید بتوانی جلوی گسترش بیشترش را بگیری، ولی دلتنگی حفره‌ای ایجاد کرده که نمی‌توانی پُرَش کنی.
و قسمت بدِ ماجرا آنجاست که می‌فهمی؛ حتی اگر دیدارِ دوباره هم میسر شود، حتی اگر زمان را به عقب برگردانی، این دلتنگی همچنان سر جایش خواهد ماند.
آخر، این دلتنگی درد بزرگیست که درمان ندارد…

تقدیم به همه‌ی دل‌های تنگ💜