در ستایش عشق – واگویه‌های شبانه یک برنامه‌نویس

مدتیه که مشغله‌های کاریم کاهش پیدا کرده و تونسته‌ام که بیشتر ازگذشته فکر کنم؛ به تمامی مسائل بازی که این چند وقته در ذهنم می‌لولیدند، الان یه جوری قفسه‌های ذهنم رو مرتب کردم و چیدم. البته حالا یه کم دیگه مونده تا اون سامونی که مدنظرمه درش ایجاد بشه.

امروز که ازصبح بیرون بودم و یه چند جا برای چند تا کاری که داشتم سر زدم، فرصت‌هایی داشتم که به دو موضوع اخیری که چند سالیه شده دغدغه ذهنیم فکر کنم: کار و عشق. لابد پیش خودتون می‌گین چه موضوعات بی‌ربط به همی، امیدوارم تا آخر نوشته نظرتون رو حفظ کنید.

حدود هجده سالی هست که کار می‌کنم، شروع به کارم حدودا همزمان با آغاز زندگی مشترکم بوده حتی حلقه ازدواج رو با حقوق ماه اول تدریسم خریدم؛ اونموقع‌ها اینقدر گرونی نبود، با حقوق یک ماهه نیمه‌وقت من صفر کیلومتر می‌شد یه حلقه با نگین‌های درشت پرینس خرید که من عاشقش بودم که الان بعد هفده سال کار با حقوق یک ماه تمام وقتم نمی‌تونم عین همونو بخرمش… بگذریم…رشته دانشگاهیم رو با عشق انتخاب کرده بودم و آدم خوش‌شانسی هم بوده‌ام که تقریبا از همون اوایل برخلاف محدودیت بسیار خانواده که اجازه کار در هر جایی رو نمی‌دادند تونستم در یک شرکت نرم‌افزاری و به عنوان برنامه‌نویس استخدام بشم و این شانس تا همین الان هم همراهم بوده و هر بار تونسته‌ام در ابتدای پروژه نرم‌افزاری به شرکت‌های خوبی ملحق بشم.

من عاشق کارم بودم اصلا یه جوارایی معتاد محسوب می‌شدم، از اینا که روزایی که خوب کد زده بودم می‌اومدم خونه شوهرم می‌فهمید و خب بعضا می‌شد که این موضوع کمی کلافه‌اش کنه. روزگار چرخید و چرخید، محیط‌های کار من رو به این نتیجه ذهنی رسوند که نمی‌تونم تا تهش برنامه‌نویس بمونم، دوست داشتم تیم خودم رو داشته باشم، خب  بعضا من تعیین کنم چه کسی چه وقت بره مرخصی! چیزی که از مدیریت می‌دیدم همین دو تا بود به نظر! به گمانم پیشرفت کردم، تو این آشفته‌بازار کاری وتبعیض وگاها رانت و لابی، به نظرم تونستم این موارد رو دور بزنم و به جایگاهی که می‌خواستم برسم، البته شاید کمی با تاخیر… کم‌کم فهمیدم حالم با کارم خوب نیست؛ یه چیزی کم بود، حقوق، احترام، جایگاه ؟!!! چی بود واقعا…

همزمان به خاطر مسائل شخصی که داشتم شروع کردم به مطالعه کتب روانشناسی، دغدغه دیگه‌ای به جز کار برام ایجاد شده بود؛ عشق. برای اینکه بتونم به مفهوم جامع و تامی برسم شروع کردم به مطالعه کتب با این مضمون، سر از کتب فلسفی، عرفانی، دینی درآوردم. با افرادی که دغدغه چنین مواردی رو داشته‌اند و این راه رو قبل‌تر از من پیموده بودند مباحثه کردم و امروز ناگهان پازل‌های ذهنیم بعد از چندین سال درست سر جای خودشون قرار گرفتند.

من یه برنامه‌نویسم، شاید الان دیگه قادر نباشم کد بزنم ولی هنوزم روزایی که کوچک‌ترین مواجه‌ای با کد دارم حالم به وضوح بهتره؛ مهارت ارتباطی، تحلیلی و تیم‌سازی قوی دارم، این چند ساله کامل بهم ثابت شده، ازطرفی ذاتا عاشقم یعنی بی‌رغبت حاضر نیستم کاری رو بکنم حتی با عایدی بالا.

آخرین کتابی که دستمه اسمش هست “در ستایش عشق” اثر آلن بدیو فیلسوف فرانسوی و نکته‌های جالبی دست‌گیرم شده “عشق یعنی تجربه‌ای که به موجب آن نوعی حقیقت ساخته می‌شود، که این حقیقت بی‌تردیدحقیقتی است درباره دو، بدین معنی هر عشقی که چالش را بپذیرد، متعهد به پایداری شود وتجربه دنیا را از منظر تفاوت بپذیرد، در مسیرش حقیقتی نو در باب تفاوت ایجاد می‌کند”. من شیفته این تعریف از عشق شده‌ام و وقتی کار رو با این تعریف نگاشت کردم به نتایج جالب‌تری رسیدم کار مدنظر من کاریه که تا حدی چالش داشته باشه که برنامه‌نویسی داشت ولی متعهد به پایداری نبود، در مسیرش حقیقتی نو در باب تفاوت ایجاد می‌کنه که بازیگری اینطوره ولی هر نقش تکرار خودِ در قالبی دیگر.

ازدیدگاه من کاری که منجر به درآمدزایی نشه کار محسوب نمی‌شه، کار می‎‌بایست سرگرم کننده، شوق‌آور و ایمن باشه. “اصولا عشق نوعی بیانیه جاودانگی است، جاودانگی که در دام زمان گرفتار می‌شود”، پس باید‌های فوق همگی رد می‌شوند و اما چه کاری؟! پذیرنده چالش، متعهد به پایداری، بسترساز تجربه دنیا از منظر تفاوت و ایجاد کننده حقیقتی نو در باب تفاوت ؟!

روزی پیداش می‌کنم و اون روز خیلی دور نیست، یکی دو تیکه بیشتر ازپازل نمونده …