کلوتی

نمی‌دونم برای شما هم پیش اومده یا نه؟! من اینجوریم که وقتی فکرم می‌ره سمتی بیشتر مسائل و رخدادهای دور و برم حتی خواب‌هام رو هم در بر می‌گیره.

چند روزه که دوباره شروع کرده‌ام به نوشتن و فکر کردن به اینکه چه جوری می‌تونم منسجم‌تر بنویسم و کتاب‌هایی که در این زمینه خریده‌ام رو خوندن و مرور کردن…نتیجه‌اش این شد که امروز که تعطیل بود و باوجود اینکه خسته از استخر رسیدم خونه تا دست انداختم یکی از دی وی دی‌های فیلم رو برای دیدن انتخاب کنم دستم رفت و collete اومد دستم و این شد که برخلاف خستگی خواب ظهرم رو زدم و دو ساعت تموم نشستم پای این فیلم جذاب که واقعا بعد از مدت‎ها چسبید.

داستان فیلم زندگینامه خانم Sidonie-Gabrielle Colette است و نشون می‌ده که چطور نویسندگی رو شروع کرده و اصلا چطور برای اولین بار این استعداد رو در وجود خودش کشف کرده. چون داستان این فیلم زندگینامه است و در سایت‌ها و ویکی موجوده به خودم اجازه می‌دم کمی از روند فیلم رو برخلاف سایر فیلم‌ها براتون توضیح بدم تا به نکاتی در مورد اون اشاره کنم:

یه دختر روستایی یتیم که عموزاده‌ای به اسم ویلی داره که در پاریس زندگی می‌کنه و هرچندوقت یکبار به روستا میاد و با کلودی طرح دوستی می‌ریزه. رابطه اون‌ها ادامه داره پدرخونده و مادرخونده کلودی فکر می‌کنند که ویلی هیچ‌وقت راضی نمی‌شه با کلودی که یه دختر فقیر محسوب می‌شه ازدواج کنه. بعد از چند سال ویلی در کمال ناباوری کلودی رو به عنوان همسرش به همه معرفی می‌کنه.

ویلی انتشاراتی داره و شخصیتی نسبتا زن‌باره، لوده و محبوب داره(این شخصیت منو یاد یکی از اطرافیان که مدت‌ها بود فراموش کرده بودم انداخت). اوایل پذیرش این مساله برای کلودی جوان با اون جو روستایی و آرومی که ازش اومده بود سخت بود ولی خیلی زود سازگار می‌شه.

اصل داستان از ورشکستگی ویلی شروع می‌شه. کلودی خیلی قبل‌تر از ورشکستگی ویلی به دلیل محیطی که در اون واقع شده بود شروع به نوشتن می‌کنه در ابتدا ویلی تو ذوق کلودی می‌زنه ولی بعد کلودی رو از لحاظ توصیفات و جمله‌بندی هدایت می‌کنه که کلودی خیلی موافق نبوده(این مقاومت در برابر تغییر ساختار جملات برای من هم بسیار وجود داشته). اولین کتاب با موفقیت بسیاری روبرو می‌شه و همین ویلی رو وا میداره تا کلودی را وادار کنه کتاب دوم رو هم بنویسه، کلودیا زیر بار نمی‌ره و ویلی تو اتاق زندانیش می‌کنه و ملزمش می‌کنه روزی حداقل چهار ساعت بنویسه و کتاب دوم هم به بازار میاد و موفقیت‌های بیشتر برای ویلی…البته اسم نویسنده ویلی ثبت می‌شه. ویلی به زن بارگی‌هاش ادامه می‌ده و حتی در این راه پای کلودیا رو هم به یکسری مسائل جنسی نا متعارف باز می‌کنه تا بتونه بیشتر و بیشتر بنویسه…

روند داستان نشون می‌ده که اگه یه زن بخواد تو مسائل جنسی می‌تونه خیلی فعال‌تر و حتی پیش‌تازتر از یک مرد عمل کنه و این مساله در این فیلم به طور برجسته‌ای مشخصه و جالب‌تر نمایش زوجیه که در این زمینه به تفاهم عجیبی رسیدند. نکته جالب دیگه فیلم(موردی که من هم مدتهاست به تجربه‌اش رسیده‌ام) اینه که نشون می‌ده مردی که اینقدر زن‌باره است و تجربه داره به نظر در روابط شخصی و جنسی خانوادگیش خوب عمل نمی‌کنه. این مورد در ویلی داستان به وضوح دیده می‌شه که از ارضاء نیازهای اولیه زنش عاجزه…

زمان می‌گذره و کلودیا با وجود اینکه از جاه طلبی‌ها واستثمار ویلی بر روی خودش آگاهه همچنان باهاش زندگی می‌کنه تا اینکه با یک گروه نمایشی آشنا می‌شه و مادر خونده‌اش هم تشویقش می‌کنه که همه استعدادها در وجود اونه نه ویلی و به طور اتفاقی هم متوجه می‌شه ویلی امتیاز کتابهاشون رو به ناشر دیگه‌ای فروخته و به کلودیا هم نگفته… واین آخرین گام خیانت ویلی بود… کلودیا این بار نمی‌بخشه، از زندگی مشترکش خارج می‌شه و وارد هنرهای نمایشی می‌شه و کتاب موفق دیگه‌ای می‌نویسه به نام “خانه به دوش” ولی این بار به اسم خودش و با ناشری به غیر از ویلی ….

این فیلم برای من نکات زیادی داشت:

اول اینکه نویسندگی یه کار تفننی و هر از گاهی  نیست بلکه یک تلاش موجدانه با حداقل چهار ساعت استمرار نوشتن در روز رو می‌طلبه.

دوم اینکه چهارچوب اخلاقی در زندگی مشترک توسط زوجین تعیین می‌شه و می‌تونه لزوما عرف جامعه نباشه ولی طرفین در اون زمینه تفاهم داشته باشن.

سوم اینکه از مهم‌ترن عوامل موفقیت هر فردی خود باوری فردیه. کلودیا به محض رسیدن به این خود باوری شکوفاتر شد.

تعریف داستان فیلم از جذابیتش کم نمی‌کنه و چون در این زمینه مطمئن بودم سناریو رو تعریف کردم. ببینید و لذت ببرید و اگه نکات خوبی دیدید به من هم متذکر بشین.

واین هم یه تیکه از گفتگوی درونی کلودیا در انتهای فیلم:

بعد از دو سال اجرا در سالن‌های موسیقی و تاتر من تغییری نکردم. با اون مربی پانتومیم که از پشت شیشه‌های عینک به من خیره می‌شد. با اون چشم‌های پف کرده آغشته به رنگ روغنی ارغوانی.

می‌دونم بالاخره با من صحبت می‌کنه، اون خواهد گفت: “این تویی تنها زیر سقف آسمان” که زیر دست و پای رقاص‌ها سر و صدا می‌کنه. چرا تنهایی؟ چرا به جای دیگه نمی‌ری؟

درسته، این یک ساعت درخشانه اما خطرناکه… هر وقت مایوس می‌شم به هدفم فکر نمی‌کنم، به ذره‌ای شانس دل می‌بندم یه جای معمولی که آنجا معجزه رخ بده، مثل جوهر براق که منو ترمیم کنه و به اوج ببره…