چند شعر

سهم من از تو فقط یه اسمه که حک شده رو پوست تنم

صبح که از خواب پا می‌شم می‌بوسمت جون دلم

سقف عاشقی برای من همین یک وجبه

حالا خوبیش اینه که حدِّ اَقَل، اسم تو هم‌خوابه منه

اگه یک روز برسه نفس بره و در نیاد

بعد اونروز تا ابد نمی‌ره، همراه منه


امید را مچاله کرده و دور ریخته است

شوق را هم به همین زودی از دست خواهد داد

تنها دارایی مانده عشق است و ایمان

که ناجوانمردان برای آن نیز دندان تیز کرده‌اند


من از تنهایی و بی‌همکسی از ظلمت خلوت نمی‌ترسم

من از برف سپید گیسوان، خَم بر قد و قامت نمی‌ترسم

من از خط و خطوط رُخ، کمی لرزش بر اندامم نمی‌ترسم

مرا آزادی بی‌حد و محدوده بترسانده

مرا تسلیم بر لبخند معشوقه بترسانده

من از شط بلند نور ترسیدم

من از بودن، از این موجود ترسیدم

من از باور به حُب دوست ترسیدم

من از دلبستگی از شور ترسیدم


سپرده‌ام این بهار باد نوزد

شهر به شهر خواهم جُست

نفس به نفس خواهم بوئید

تو را

و مدهوش بازدمی خواهم ماند


همواره اندازه را نگه دار

جاری باش ولی نه با مداومت

باران هم که زیاد ببارد سیل می‌شود

مهربانی کن ولی نه به اصرار

آفتاب هم که پر بتابد می‌سوزاند

بخشاینده باش ولی نه با چشم پوشی

ابر هم با آن تراکم ماه را نمی‌پوشاند


خانه‌تکانی‌هایم را کرده‌ام برای آمدنت

اما تو نیامده می‌روی

آخر، در سرزمین تو این رسم‌ها نیست

و من مانده‌ام و عمری انتظار برای فراگیری رسم تو


درسته که بهت تبریک گفتم بابت دزدیدن خنده‌هام

درسته که کلی اشک ریختم چونکه نبودی پا به پام

اما وایستادم که خنده‌هامو پس بگیرم

آره، می‌دونم یه روز میاد که خوشبختی رو تو دست بگیرم


بال‌های خیالم را چیده‌ام  مبادا که در سرزمینی ناشناس فرود آید

و من به پروانه بودن خو گرفته‌ام

پروانه‌ای غریبه در همین دیار آشنا


بد زمونه‌ای شده خنده زورش به غم نمی‌رسه

علم به ثروت

و عشق به پول


همه عمر من به راه غم انتظار سر شد

نه من از طلب بریدم نه تو از جفا گسستی

همه روز با خیالت، همه شب به توبه صبح شد

نه مرا تو وعده دادی، نه برای من امان شد


بهار عمر خزان شد خبر از یار نیامد

جوانی همه سر شد، و آن نگار نیامد

دلم به هوای رویش عشقی به جان رسید

همه جان خُست و دل گسست و سحر باز نیامد

به شبی سرد به طولانی یلدای زمستان

نفسم رفت به گرمای دلم باز نیامد


اگرچه بر کلید من هیچ درب گشاده نبود

من از این قفل‌های پابر جا آگاهم

در مقصود اگر چه در نظرم ناپیداست

من از حفاظ‌های بی‌روزن آگاهم

به گاه گمشدگی در فضای این هذیان

من از گشایش راهی بر این ناسوتی آگاهم


رقصیدن زمین و غریدن کوه

باریدن ابر و سر ریز شدن رود

فریاد دریا و سوراخ شدن سقف آسمان

طوفان خشمناک و آب شدن یخ‌ها

ای زمین مرا ببخش که با هبوط خود بهشتت را جهنم کرده‌ام..


بوی یه تَل خاکی که بش نم زده

صدای چیک چیک بارون رو ناودون

تمییزی هوای بعد باروون

عشق بازی گنجیشکا روی نارون

پینه‌دوزایی که از ساقه می‌رن بالا

همه اینا از برکت بهاره حیف که حال دنیای ما نزاره

دنیای ما طبیعتو رنجونده

در عوضش ترس همین تو دلمون جا مونده


زندگی شوخی مسخره‌‌ایه که وسط قمار بین خدا و شیطان مستانه خلق شده

و تاوان بد مستیش افتاده گردن ما