بهاره

وقتی حرف از بهار می‌شه کلی زیبایی تو ذهن آدم زنده می‌شه… شکوفه‌های صورتی رنگ درخت گیلاس، عطر خوش اقاقیا، نسیم خنک نوازشگر، شبنم روی برگ‌ها، پینه‌دوزهای قرمز با خال‌های مشکی، حلزونی که آروم آروم رو ساقه‌ها خودش رو بالا می‌کشه، گل بنفشه با ترکیب رنگی بی‌نظیرش و شمعدونی‌های قرمز آتشین … و بارون…

یه بار یه جایی خوندم که بارون فصل بهار یمن خاصی داره، نوشته بود که اگه بدون چتر بریم زیر اولین بارون بهاری اونوقت هر آرزویی که بکنیم برآورده می‌شه… هر آرزویی… فکرش رو بکن …

اوایل که می‌دیدمش همه‌اش از پشت قاب تلویزیون بود، اکثر اوقات در نقش طنز، زنی ساده، کمیک و کمی خنگ… و من تمامی این نقش‌ها رو دوست می‌داشتم…

اول‌ها برای من یک هنرپیشه بود مثل همه هنرمندای دیگه، فقط کمی دوست‌داشتنی‌تر، کمی متفاوت‌تر و جذاب‌تر… فقط همین

زمان سپری شد… سال‌ها گذشت…

من به تاتر علاقه‌مند شده بودم دیگه قاب تلویزیون و سینما پاسخگو نبود…

خودم رو دعوت کردم به تاتر مونولوگ “چشم‌هایی که مال توست”

مگه می‌شه درد نکشیده باشی و این متن رو بنویسی … مگه می‌شه عاشق نبوده باشی و بتونی اینقدر جسورانه و طبیعی رو صحنه اشک بریزی و مهم‌تر از اون اشک مخاطب رو سرازیر کنی…

و این تازه شروع ماجرا بود، اجراهای بعدی و نمایش‌های بیشتر و دنبال کردن‌های پی‌ در پی … ومشاهده قضاوت‌ها و تنگ نظری‌ها و دردکشیدن و گریه و درد و …

و در نهایت شکوه بودن و ایستادن و استمرار و عشق …

نمی‌شه از بهار گفت و از زن باران نگفت، بهاره عزیزم که وجودش پر از عشق و مِهره و برکت وجودش مثل بارون چند سالیه که داره می‌باره و همه زیبایی‌های بهار رو با خودش به همراه داره …

من عشق رو باور دارم، حضور رو باور دارم … تو وجود اشخاصی که مثل او برخلاف همه قضاوت‌ها، ناراستی‌ها، خیانت‌ها و بدعهدی‌های زمانه تصمیم می‌گیرند بایستند دوست داشته باشند و دوست داشته بشوند و دنیای آدم‌ها رو به جای بهتری برای زندگی کردن تبدیل کنند …

و این همه ممکن نیست به جز اصالت عشق در وجودشون…