این زن دیوانه

کسی چه می‌فهمد دیوانگی‌های یک زن را …

زنی که مجبور است دوست داشتن را از درون فریاد بزند و در ظاهر مجبور باشد آرام به نظر برسد.

زنی که عاشقانه‌هایش به قدر حباب یک اشک تقلیل پیدا کرده است و هر سمتی را که می‌نگرد مَفَری برای این جنون نمی‌یابد…

فاصله می‌گیرد و نزدیک می‌شود ولی گویی در جایی بی‌مکان واقع شده که هیچ یک از این دو پاسخگو نیست بُعد دلتنگی‌هایش را…

گاه شوریده حال و درمانده در کنج خانه عزلت می‌گیرد و گاه پر انرژی و بشاش در اجتماع ظاهر می‌شود، و کدامین وجه تعریف اوست از زندگی…

صبحی از خواب بر می‌خیزد و تصمیم بر ماندن می‌گیرد و ساختن و تلاش و گذران روال روزمره امور و سحری دیگر بی‌خواب از شوق رفتن و هجرت و کشف دنیایی دیگر…

تمام دنیای این زن بند بازی بر روی طناب باریکی است که با هر تکانش زندگی به سمتی از این طناب گسیل می‌شود…دنیای درون و دنیای بیرون…

و خستگی‌هایش را پایانی نیست از حفظ تعادل بر روی این بند نازک …

تعادل بین لذت و خویشتن‌داری، بین تعهد و آزادی، بین شوق و مداومت و بین چه‌هایی بسیار دیگر…

و روزی این زن سقوط خواهد کرد شاید هم پرواز… یا از خستگی، خوابیدن روی این بند را به حرکت بر روی آن ترجیح خواهد داد، شاید هم تا آنموقع دستی از غیب طناب این بند را برایش ببرد…